تبليغاتX
ناژوان






























ناژوان

همینکه با همیم کافیست

 به یادبود.....ناژوانی ها

به نام عشق که زیباترین سر آغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان بر انداز است

پدر نگفت چه رازی است این که تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هر آنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

سعید بیابانکی

نوشته شده در سه شنبه 1391/02/19ساعت 16:25 توسط ناژوان|

پهلو گرفتم

كنار بلندترين پهنه خاكستري

آفتاب مي‌رفت

و من دستي بر ديوار       

دستي بر سايه‌ام

او را بدرقه كردم

كه مي‌رفت تا پهنه خاكستري

  

پهلو گرفتم

كنار تنهاترين لحظه بودن

آنجا كه هر كلمه

به دشنه‌اي مي‌ماند

و من دستي بر پهلو

دستي بر چشم

تمامي سياهي‌ها را

سپردم به باد

كه پرچم هاي سفيد را به نشانه تسليم آدميان

هديه مي كرد به آسمان

 

پهلو گرفتم

كنار تاريك‌ترين شب اين حادثه

دستي بر آتش

دستي بر ديوار

 و دل دادم به مبهم اميد

....

اين قايق سال‌هاست كه بر ديوار حادثه پهلو گرفته است...

نوشته شده در یکشنبه 1391/02/03ساعت 9:57 توسط ناژوان|

 

باور نمی کنم

باور نمی کنم!

باور نمی کنم !!!

و هیچ گاه دیگر باور نخواهم کرد

و هیچ باوری دیگر در من نمانده است

و هیچ باوری در من نمی روید

و هیچ  . . . .

 

باور نمی کنم تو نباشی

و او نباشد

و ما  . . . . .

و ما در روزگار ماتم  ثانیه ها

به باور هیچ برسیم

بی هیچ باوری

در باور هیچ

هیچ . . . هیچ . . . هیچ

هیچ !!!!!!!

 

نوشته شده در جمعه 1391/01/25ساعت 15:38 توسط ناژوان|

بهار

سر می زند به خاطره باغ ها بهار

پرمی شود ززمزمه عشق روزگار

 گویند حال نکو این زمانه نیست

اری گرفته است همه شهر را  غبار

هردم به یاد وصل تو تا شام زنده ایم

بنگر به جسم خسته و چشمان بی قرار

لبخند می زند به جهان کودک امید

سر می زند به خانه خالی خیال یار

این فصل عاشقی است بیا قصه تازه کن

از دل ببر دمی فسانه دنیای نابکار

در گوش دشت نغمه باران چکیده است

آبی ترین ترانه و آهنگ جویبار

ان پادشاه حسن برون شد دمی به شهر

پر شد زجلوه مهتاب سبزه زار

پاییز رفته است ازین کوچه گوییا

کاین گونه می دود ز پی رد پا سوار

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/12/28ساعت 20:11 توسط ناژوان|

 

سووشون دانشور

سیمین دانشور نویسنده و مترجم شهیر ایرانی و همسر جلال آل احمد در سن 90 سالگی در تهران درگذشت.

سیمین دانشور در ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ در شیراز متولد شد. نویسنده و مترجم ایرانی است. وی نخستین زن ایرانی است که به صورتی حرفهای در زبان فارسی داستان نوشت. مهمترین اثر او رمان سووشون است که نثری ساده دارد و به ۱۷ زبان ترجمه شده است و از جمله پرفروشترین آثار ادبیات داستانی در ایران محسوب میشود. دانشور همچنین عضو و نخستین رئیس کانون نویسندگان ایران بود.

او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.

دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقاله نویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد.

در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شده است. مشوق دانشور در داستان نویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آل احمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علم الجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیع الزمان فروزانفر).

دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۷ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آل احمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد و در سال ۱۳۲۹ با او ازدواج کرد. دانشور در ۱۳۳۱ با دریافت بورس تحصیلی به دانشگاه استنفورد رفت و در آنجا دو سال در رشتهٔ زیبایی شناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستان نویسی و نزد فیل پریک نمایشنامه نویسی آموخت. در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستان شناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آل احمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروش ترین رمان های معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره به عنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می شود.

نوشته شده در شنبه 1390/12/20ساعت 9:17 توسط ناژوان|

تو عشق خود پيدا كني با يك تبسم

شور وشري برپا كني با يك تبسم

 

اين وعده آن نرگس مست و نجيب است

آن ماه را زيبا كني با يك تبسم

 

من خوانده ام در شعر چشمان تو؛ آري

در يك نگاه غوغا ايما كني با يك تبسم

 

مي بينمت چون آن پرنده اوج در اوج

بر آسمان ايما كني با يك تبسم

 

اينجا تمام عاشقان در انتظارند

برلوح دل امضا كني با يك تبسم

 

باز آ كه در روياي گنگم ديد ه ام باز

چشم مرا بينا كني با يك تبسم

 

اي خواهش بي منتها لبخند لبخند

خواهم جهان دريا كني با يك تبسم

 

اين قصه پايانش تويي خواهي نخواهي

دل را مگر شيدا كني با يك تبسم

 

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/12/09ساعت 10:49 توسط ناژوان|

و هيچ كس نمي داند

كه تو در عمق نگاه خاكستري ات

چه درياها پنهان كرده‌اي

و چه غروب هاي بي رمقي را به صبح رسانده‌اي

و هيچ كس نمي داند

كه تو به طره طره گيسوان نيلوفري ات

چه اشك ها سپرده اي

و چه ضجه ها در شبان بي انتهايي ات سر داده اي

و هيچ كس نمي داند

كه تو در پهناي كبود دستان يخ بسته ات

چه آرزوها خفه كرده اي

و بر هرم شبانه چه نگاهها خيره مانده اي

و هيچ كس نمي داند كه...

دست هايت را دوباره مي فشارم

تنها تويي كه مي داني و ...خاموش...

نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/19ساعت 9:28 توسط ناژوان|

به اردیبهشت

درکوچه بارانی من بودم و تنهایی

از یاد تو غوغا بود صدشور و شیدایی

دل با تو چه ها می گفت خود نیز نمی دانست

مدهوش و سرگردان چون قمری صحرایی

 در هر نگهت غرقم دیوانه و سر مستم

ای غایب رویایی عمری است که با مایی

از خویش برون رفتم وقتی به تو پیوستم

امروز اگر طی شد کو مژده فردایی؟

دیشب غزلی می خواند مردی که پر از غم بود

هر واژه آن موجی هر بیت زدریایی

ای کشتی آرامش  ما را برسان ساحل

شاید ببرد ما را آن تاجر سودایی

پاییز پراز زردی است در سبزی جنگل ها

می گرید و می خندد دیوانه ی هرجایی

نوشته شده در دوشنبه 1390/10/19ساعت 13:21 توسط ناژوان|

در شرح بي نهايت آفتاب

و تعظيم ناخودآگاه بر آستان قونيه

ديگر حديثي نمانده كه نگفته باشند

و تو مي پرسي چگونه

اينهمه ستاره در اين كهكشان جمع شده است؟

 

 

در فراسوي آسمان هاي گنجور

رودهاي خروشان نور و ملكوت

در مسابقه نا تمام طبعي بي انتها

اشتهاي ماه را مي آزمايند

 

قدسي ترين سوگند روز را

در ماوراي سياهچاله هاي حريص

جستجو كرديم

آنگاه

دست هاي ناپاك شياطين را

براي همايوني ترين انديشه

واسطه كرديم

شايد به افق راه يابيم؟!

 

 

اما تو

به ساده ترين روش

روييش دوباره را

به ما نماياندي

شايد

در يمن نوري گمشده

راه خود را بازيايبيم.

 

شايد راه خود را باز يابيم!

 

نوشته شده در یکشنبه 1390/10/18ساعت 11:5 توسط ناژوان|

ترك هاي احساسم را

با مرهمي از تنهايي پوشاندم

و تا اعماق تاريكي رفتم

ورطه دهان باز كرده بود

تا دوباره مرا در خود فرو برد

و من

اندوهگين تر از تمامي چلچله هاي زمستان ديده

بي هيچ افسوسي از آنچه مي آيد

قدم پيش گذاشتم

         wv6

برگشتي نيست مرا

مي دانم

سال هاست دست هايي را كه گم كرده بودم

لابلاي روزنامه هاي بي خبر و پرآگهي مچاله كردم

بيهوده كاغذهاي بي حادثه را جست و جو نكن

مرا نه در تيترهاي بزرگ و كوچك تمامي فرداها

نه در نگاه مردمك هاي مبهم دوربين ها

خبر نكن

ماه را كه پيدا كنم

با يك سقوط باز خواهم گشت

آن وقت مي تواني

جعبه سياه دلم را بازكني

و تا مي خواهي از من فلسفه ببافي

به بلنداي بافه هاي تمامي زناني كه ...

wv8 

عكس ها : كارهاي چوب "ويلي ورجينر" هنرمند ايتاليايي

نوشته شده در شنبه 1390/10/03ساعت 10:40 توسط ناژوان|


آخرين مطالب
» کویر
» نارنج و ترنج
» وداع
» کویر
» حسرت
» اردیبهشت
» نارنج و ترنج
» کویر
» ارديبهشت
» نارنج و ترنج

 Design By : Pichak