![]() |
![]() |
|
| زمستان است |
|
تمامی آسمان زیر حلقه های درهم تنیده افسوس فرود آمد و درد بر شانه های سوخته چون عشق زبانه کشید موج موج سیاهی دریا دریا خشونت این خاطره مبهم دیروز بر نگاه تف زده تاریخ است طبل بکوبید نیزه ها برگیرید بیرق ها برآورید اینجا آب به سپیدی شب می ماند و آفتاب جان می سوزاند بر بیابان تشنه این کویرستان غباری در راه است غباری به وسعت قرن ها که در آن آتش است و خون کودک است و گریه مرد است و حماسه و خدا هست و ....خدا
زنجیر دوباره بالا رفت و بار دیگر آسمان زیر حلقه های درهم تنیده افسوس درهم شکست غبار همچنان باقی ست به وسعت تمامی تاریخ و هنوز خدا هست و ....خدا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/10/08ساعت 13:21 توسط ناژوان |
|
|
پاداش پيله هميشه پروانه نبود اتفاق كه آمد ته مانده تنهايي ام را بالا آوردم سبك سبك... من از تجربه تكرار ترس تلاطم و از تمام "ت" هاي بي انتها لبريز ديگر تاب تحمل هم برايم تاسف مي آورد
دلم كتاب مي خواهد يك بغل واژه هاي نو يك دريچه يك حادثه... و او آمد همچنان كه مي رفت مي گفت اين رسم منجيان است باشي و نباشي راست بگويي و دروغ باشد بنويسي و خوانده شوي تنها از آن سبب تا تو دريابي مي تواني باشي هر لحظه هر نگاه... پيله كه پر شد اين بار تمام تنهايي ام را با غرور بالا آوردم پايان پيله "من" بودم پايان اتفاق...
قصه ها هميشه گفتني نيست! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1388/09/28ساعت 11:40 توسط ناژوان |
|
|
دوباره به حادثه می رسم این روزها مادر مدام بهانه می گیرد و پرندگان باد کرده از سرما همنوا با او به شیشه می کوبند شب اولین نگاه زمستان یادگار رفتن او از نیمه لخت زندگی بود
برف که بیاید درست یک سال از خاطره او می گذرد چه ثانیه های گنگ و نامفهومی بدون او دنیا مدام در دستهای آبی آسمان چون بازیچه کودکان بالا و پایین می شود و من پیوسته هر لحظه از تهوع کف آلود بی انتهای ثانیه ها پر می شوم دوباره به حادثه رسیده ام اما این بار دور از هیاهوی افسوس و غوغای دلتنگی تنها چشم می بندم و زمزمه می کنم: کاش من هم .... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1388/09/26ساعت 10:48 توسط ناژوان |
|
|
در من ترانه های قشنگی نشسته اند
انگار از نشستن ِ بیهوده خسته اند انگا ر سالهای زیادی ست بی جهت امید خود به این دل ِ دیوانه بسته اند
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1388/09/18ساعت 14:1 توسط ناژوان |
|
|
ای که در اوج خزان رفتی بهاران بازگرد چون کبوتر در غروب روز باران بازگرد با کدامین کاروان رفتی نمی دانم ولی در غبار مانده از آن روزگاران بازگرد کودکی در خواب با مهتاب گفت که ای پرستو در خیال سبزه زاران بازگرد روح من گرداب طوفانی ست اما مثل موج روی دریا با امید این کناران بازگرد قاصدک گویا هوای شعر داری مثل ابر با نگاه پرامید چشمه ساران بازگرد |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/09/09ساعت 12:10 توسط ناژوان |
|
|
حرفهایم را در صندوقچه رویاهایم پنهان کرده ام...
همچون بازوان آسمان که هربار اضطراب ستارگان نیمه سوز را در آغوش تپنده اش پنهان می کند
و من آرام و بی صدا چون جنین نیمه جانی هر روزنه نیمه تاریکی را همچون بهشت گمشده ای می یابم تا نیمه برهنه قلبم را در عطر نسیمش برای لحظه نه چندان دور نوازش دهم...
نزدیک تر بیا
و دلت را آیینه ای کن تا شاید گرمای اشتیاقم وسعت وجودت را درخششی کهربایی بخشد... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/09/01ساعت 15:17 توسط ناژوان |
|
|
من وتو
درست هفت سالمان بود که میان گندمزار لای علف هایی که پیشانی آسمان را می ساییدند گم شده بویم خنکای نسیم همراه آشنایی بود و بوی نمناک خوشه ها عادت هایمان را می شست یادت هست چقدر با سنجاقک ها حرف زدی؟
من و تو آغاز یک پایان بودیم مثل سلام نماز پدر بزرگ من و تو اقامه عشق را در انبوه علف ها بستیم یادت هست چقدر رقصیدی؟ و دور شدی از گندمزار من وتو آغاز یک عشق بودیم!
حالا دوباره سنجاقک ها برگشته اند و من در رویایی سبز دنبال نسیمی راه افتاده ام در تکاپوی گندمزاری بی پایان
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1388/08/24ساعت 17:27 توسط ناژوان |
|
|
من
زنی از آفتاب نگاهی از عبور مبهم لحظه ها هستم خورشید که می زند گیسوان تابیده ام دست به دامان پنجره ها می شوند تا پیچکی به دور روز بپیچند ـ آغاز دوباره تکرار ـ من زنی هستم از آفتاب پرنده ای که در وزش دوباره باد بی بازگشت خشک شاخه ها را در هم می تند تا خانه ای بسازد برای ماندن برای مردن ـ پایان همیشه تکرار _
که هستم؟ سال هاست مردمکان تمام مردان این شهر پر شاعر در جست و جو های همیشه شان مرا می بیند زنی تنها که از تماس نگاه باد با باران و از عبور تلخ ثانیه ها ی بی پایان به دنیا آمد اینجا زن تنها یک تعریف دارد تجسم تکراری تکرار . . . |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/18ساعت 15:28 توسط ناژوان |
|
|
به زیتون ، گردون، مهر
لختی ببار کاین دل صحرا کویرتوست آن کاروان گم شده امشب سفیر توست سرمی زنی به پنجره از پشت ابرها این قطرهای پر زده گویا سفیر توست در رهگذار باد که می خوانیم هنوز روح امید می وزد اینجا عبیر توست
در من کسی ترانه شادی سروده است گویا تمام کاغذ و دفتر ضمیر توست پرسیدم از ستاره شب های انتظار آیا به راه چلچله رفتن مسیر توست می خوانم از نگاه پر از شوق رودها کاین وسعت کرانه دریا سریر توست درحیرتم زفصل غزلهای عاشقی پاییز در تلاطم طوفان نظیر توست |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1388/08/11ساعت 11:29 توسط ناژوان |
|
|
تقدیم به ناژوان در آغوش تنگ تنهایی به تو می اندیشم... آسمان بوسه بوسه صدایم می زند... و ستارگان چشمک زنان مرا می خوانند... بازهم من به پرواز به رستگاری می اندیشم...
و تهدیدهای بزرگ تو خطوط دستانت را آبیاری می کنند...
ای همیشه و هرگز! در سیاهی هراس انگیز تردید به روشنایی بودنت می اندیشم… |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1388/08/05ساعت 13:19 توسط ناژوان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
میوزم، میبارم، میتابم.
آسمانام ستارهگان و زمين، و گندمِ عطرآگينی که دانهمیبندد رقصان در جانِ سبزِ خويش. |
| آرشیو موضوعی |
|
نارنج و ترنج کویر اردیبهشت مشاطه |
| پیوندها |
|
آلاچيق ناژوان مجله ادبی جن و پری مجله ادبی هزارتو مجله ادبی- هنری رنگ مجله داستان و شعر قابیل سایت ادبی آتی بان پایگاه ادبی- هنری خزه شاعران معاصر والس ادبی |
|
RSS
|